تبليغاتX
گذر ایرانشهر

هربار که مال کامل می‌شد، درست زمانی که قرص کامل ماه می‌رسید وسط آسمان، آقای جیریرک و آقای شب‌تاب، جدا از هم، از دو سوی دشت می‌آمدند و می‌رفتند داخل بوته‌ی کتیرایی که در شیب بالای تپه بود. جایی برای خودشان، کنار هم در آن بوته‌ی معمولاً خشک پیدا می‌کردند. آن‌گاه آقای شب‌تاب بوته را روشن می‌کرد و آقای جیرجیرک که با کلاه سیلندری‌ و آن لباس‌های خاکی و پاره‌پوره‌اش قیافه‌ی مضحکی پیدا می‌کرد، پایش را بالا می‌برد و آرشه را روی بال می‌کشید و آوازی می‌خواند که دشت را ساکت می‌کرد و دل‌ آقای شب‌تاب را می‌برد به روزهای شاد جوانی‌اش. خانم جیرجیرک که در خانه‌اش دور از تپه سوپ می‌پخت، لحظه‌ای دست می‌کشید، لبخند می‌زد و این‌بار هماهنگ با آواز آقای جیرجیرک سوپش را هم می‌زد. ماه همچنان می‌تابید و آقای جیرجیرک دشت را خواب می‌کرد. سپیده که می‌زد، آقای شب‌تاب و آقای جیرجیرک از هم جدا می‌شدند. تا یک قرص کامل دیگر ماه، درست زمانی که می‌رسید وسط آسمان.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 6 بعد از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |

تهران. تهران قدیم. تهران با «ت»ی دسته‌دار؛ طهران قدیم.
هیچ‌وقت نخواستم خاطرات طهرانِ من و تو دوباره تکرار شوند. دلم هوای تهران با «ت»ی دسته‌دار را هیچ‌وقت نکرد. خوش‌بودند، عالی، اما مگر حالا که تهران را با «ت»ی دو نقطه می‌نویسند و خبری از آن حسن‌آباد و لاله‌زار نیست، روزگارمان خوش نیست؟ دست‌هایت زمخت و زبر شده اما مگر حالا که تهران، دیگر آن ابهت تهران با «ت»ی دسته‌دار را ندارد، چیزی فرق کرده؟ آن قامت «ت»ی دسته‌دار تهران خمید. ط شد ت. خب... من و تو هم خمیده شده‌ایم. غمگین ِ چه هستی؟ غصه نخور پیرمرد. اگر پاهایت راست نمی‌ایستند، برج شهیاد از همان اول راست نبود. پاشو. پاشو ناشتایت روی میز است. کتت را بپوش، برو اطلاعاتت را بخر، بعد برگرد. پسرمان، شرط کبابی که هفته‌ی پیش به تو باخت را می‌خواهد بدهد. دو ساعت دیگر با پرستو و بچه‌ها اینجایند. غصه نخور. من که هنوز نمرده‌ام...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 6 بعد از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |

آری، همه‌مان می‌دانیم که دروغ چیز بدی است. اما می‌دانیم که همه‌مان دروغ‌گویانی قهاریم؟‌ می‌دانیم که فقط در مرگ دروغ نیست؟‌ مرگی که با راستی ما را در بر می‌گیرد و هر فکر و اندیشه و دلخوشکنکی را از ما می‌گیرد. بمیریدتا بفهمید که راهبران و رهبران چه دروغ‌هایی بودند. یا باید بمیرید یا باید در این دنیا خودتان را بکشید تا دریابید که چه همه‌چیز دروغ بوده. که چه تنها خنده‌ها و عاشقی‌ها با شما راست بوده‌اند.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |

هرگز نه خواسته‌ام و نه توان خواستنش را در خودم می‌بینم؛ برای دنیا می‌توان زندگی کرد. اگر بخواهی برای دنیا زندگی کنی، مجبوری که کنار بیایی. با پوچی‌هایش. با شکست‌ها و رنج‌هایش. اندوه و از دست‌دادن‌هایش. زیبایی؟ کسی که برای دنیا زندگی می‌کند زیبایی آن را می‌بیند و با لختی تامل بی‌هیچ تغییری از کنارش عبور می‌کند و آواز زندگی زیباست سر می‌دهد. چرا فکر می‌کند که زیبایی‌اش را می‌فهمد؟ و چه فایده دارد اصولاً این کنار آمدن؟ نمی‌دانم.


+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |


آینده. یک ساعت و یک روز و یک ماه و یک سال بعد. یک عمر روز و ماه و سال که جلو جلو رفته و آن آخر ایستاده، نفس‌نفس می‌زند تا به او برسی. چه عجله‌ای هست برای رسیدن به او؟ مگر انتهایش جایزه می‌دهند؟ شاید می‌دهند...
عجیب است، نه؟ این‌که فردا ممکن است هزار جور شود. ممکن است پدرت بمیرد، مادرت را در جوانی از دست بدهی، تصادف کنی، معشوقت بمیرد، در آشوب‌های خیابانی گرفتار شوی و عمرت بر باد رود در یک سلول تنگ، که دچار فقر شوی، که برای بخور و نمیری صبح تا شب سگ دو بزنی، که در بسیاری از لحظاتش احساس کنی از تو خوشبخت‌تر نیست، تنها باشی یا در کنار آدمی معمولی و یا معشوق ایده‌آلت. بسیاری‌شان می‌توانند بدون هیچ نقض و مانعی در کنار هم جمع شوند.
عجیب است، بله.

می‌دانی... مسلماً تا به حال تجربه‌ کرده‌ای این را که دوست داشته باشی آینده‌ات مطابق خواستی که در حال داری شکل بگیرد. دو حالت هست. یا خودت دست به کار شوی تا آینده شکلی دلخواه یا نزدیک به دلخواه‌ات را بگیرد و یا این‌که واگذار کنی همه چیز را به دست آن متغیر نامعلوم؛ تقدیر یا شانس یا خدا یا جذب و راز.
اما... چه باید گفت به آن کسی که دوست دارد با سر برود به سمت آن متغیر نامعلوم و حتا سعی کند که آن متغیر را نیز وادار به تصمیم‌گیری هم‌جهت با خواست خویش کند؟ او کوته‌فکر نیست. خودم می‌دانم که کوته‌فکر نیست. چموش است. و ایمان دارد به انسان. تنها داشته‌اش انسان است. همیشه گفته که به انسان ایمان دارد.


بگذریم...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |

برای همه‌ی آن‌ها که بخشی از عمرشان را دادند به اسارت...


که بود؟ در گوشه‌ی سلول انفرادی افتاده بود. غرق عرق و آغشته به خون و خاک. که بود؟ سیلاب نور به داخل افتاد. بیهوش شد و خواب دید. که نوحه‌خوانی بر سر قبرش کودکانه‌ی فرهاد را می‌خواند. و بویی در هوا هست. بوی شیرین خون. که بود؟ بیدار شد. به صلیب کشیده بودندش. سیخ داغ. بی‌هیچ احساسی. فقط صدا بود و بو. بیهوش شد. بهوش که آمد، عید بود. آسمان کاغذ رنگی شده بود. دست هر کودکی، قلکی بود. و در آن وسط، بر روی دشت سبز، سفره‌ی هفت‌سین پهن بود. که دور آن هفت نفر نشسته بودند. و برایش یک جای خالی گذاشته بودند. زمستان را سر کرده بود. خستگی‌اش در شده بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |

انگار کن تو نه پریزادی، نه فرشته‌زادی، نه آدمیزاده‌ای. تو یادی، یادِ نرم ِ از دست رفته‌ای که بر تارکِ هر پوده این قالی نقش بسته‌ای. ریشه‌ها هم امتداد یاد ابریشم زلفان توست. یاد تو سخت شده، تو، ای یاد نازنین‌ام. تو که چون آهویی آمیخته با نسیم، آمیخته با ماهتاب و آفتاب، هم‌آغوش خنک جویبار و شبنم، پیوسته با رنگارنگ هر برگ، بر زمین قدم‌های مقدس‌ات را پیش می‌گذاشتی. تو هر نقش و هر رنگی. تو هر گره‌ای، تو هر دست گره زننده‌ای، تو محدود نه به دار قالی که به نامحدودی خیال بافنده‌ای. تو ای دخترک زیبای من، تو ای بانوی ماه‌روی من، تو، تو که هر دقیقه‌ای و هر فصلی، تو که زمان با تو در تناسب است و با تو آهسته و کند می‌شود.

تو را من از دست دادم. در روز یا شبی بود؟ یادت می‌آید ای یاد نیرومند من؟ تو را از دست دادم و تو را قسم دادم که نخواهم گذاشت از یادم بروی. نشستم. بر زمین نشستم و قالی زدم. بافتم. رج زدم. تو نقش بستی. بر هر گره. و بر هر پود قالی خاطرت نشست. و من برخاستم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |

تبر را چون شئ غریبی برداشت. به روزها و حرف‌های گذشته فکر کردم. قلبش می‌توپید، به درون بت‌خانه پا گذاشت. قراری گذاشتم، تا توانستم دور. بت‌ها را خرد کرد، با خشمی جنون‌آمیز. کلمات از دهانم شلیک می‌شدند، تکه‌های اشکش به زمین می‌ریخت. تبر را در دست بت بزرگ گذاشت. هرکه پرسید، گفتم که عقل کردم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |

پانزده سال بود که هر سال می‌نشست و نیمه‌ی شعبانِ خیابان مولوی را از روی پله‌ی یک خانه تماشا می‌کرد... "مامان! باقالی‌فروش ایناهاش! باقالی! مامان.. ماماااان!" خیابان پر از صدا بود و حرکتی آرام. آسمان شب، قرمزتر از همیشه بود. و انگار که به تعداد لامپ‌ها و مهتابی‌ها آدم بود. هورهور ممتد لامپ‌های طاق نصرت حتا در این همهمه و عظمت هم به گوش می‌رسید. یک دور چرخید و فقط پا دید و زانو‌هایی که به سمتش می‌آمد. زد زیر گریه. هوار می‌زد و مامانش را می‌خواست...
شب از نیمه که می‌گذشت بلند می‌شد و می‌رفت. هوس باقالی هنوز در او نخوابیده بود و صدای گریه‌ و خیسی صورت دختربچه‌ای ترسیده در پیش‌ رویش...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |


آدم دوست دارد هی حرف بزند،‌ هی بزله بگوید تا تو بخندی. بخندی و آدم آن‌وقت هی به تو نگاه کند، که تو می‌خندی. تو که می‌خندی رنگ صورتت خندان می‌شود، می‌دود به چهره‌ات و گونه‌هایت را به قهقهه می‌اندازد. چشمانت دو خورشید خندان می‌شوند و بر گونه‌هایت دو چال می‌افتد، انگار که بوسیده باشم‌شان. تو که می‌خندی ریسه‌های خنده‌ات مثل پیچک عشق‌بازی می‌کنند. به تمام دیوارها می‌پیچند و برگ می‌دهند، گاز و یخچال و لباس‌شویی را می‌پوشانند و در فضای آشپزخانه تا اتاق خوابمان فرش می‌شوند و مبل و میز را در آغوش می‌کشند و این‌بار با پیکر تو برمی‌گردند به اتاق. در چارچوب اتاق تاریک‌مان می‌ایستد و مرا می‌نگرد. رها می‌شود به آغوشم و در بوسه غرق می‌شویم تا صبح...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 9 بعد از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |

احساس می‌کنم که می‌توانم هر کس دیگری بشوم. و دست به هر کاری بزنم. و از انجام هر کار و کنشی امتناع کنم. می‌توانم درس خواندن را کنار بگذارم و به سربازی بروم. می‌توانم چند سال بعد بروم در شهری دیگر زندگی کنم، به صورت قاچاقی بروم کشوری دیگر، خودم را بکشم، تا کارشناسی‌ام را در رشته‌ی برق گرفتم بخواهم زن بگیرم، یا زن نگیرم، یا دزدی کنم و... بسیاری از کارها و روش‌های زندگی دنیا بالقوه در من وجود دارد. و اراده‌ی لازم که این‌ها را ازقوه به فعل در آورد.

این‌ روزها بیشتر در پی یافتن این پاسخ هستم که من کیستم. که آیا می‌توان مرا دارنده‌ی ویژگی‌های فردی‌-ای مختص به خودم دانست؟ ویژگی‌هایی که بازگو کردن‌شان مرا به یاد آورد... مدت زمانی دراز است که از دیگران ـ‌هر آن‌کس که در دور و نزدیک من است‌ـ بیگانه‌ام و هیچ ریسمانی نمی‌یابم که مرا به دیگری وصل کند. و حال از خودم گویی بیگانه شده‌ام، اما این فرق دارد با آن. حال، آن‌چه هستم برایم عجیب است. و همه‌ی آن‌چه که پیرامونم هست و رخ می‌دهد برایم عجیب‌تر.

واقعیات مانند دسته پرتوی نوری از برابر چشمان‌ام رد می‌شوند و دیگر برای همیشه از دسترس خارج. این یک تراژدی است. این حیرت‌انگیز است، آن‌قدر که حقیقی نمی‌نماید. واقعیت رنگ انتزاع به خود می‌گیرد. واقعیت دارد مانند خیال می‌شود اما خیالی منطبق بر منطقی باورپذیر. مانند یک بازی رایانه‌ای. می‌توانی خودت را از بالای بامی به پایین بیاندازی، می‌توانی سر تمام اعضای خانواده‌ات را ببری و بگذاری تا دستگیر-ات کنند تا اعدام شوی. عجیب است این‌ها؟ خیر. نتیجه‌ای است که از سلسله رویدادهایی ناشی شده و هر نتیجه‌ای دیگر از هر رویداد و سلسله رویدادهای دیگری می‌تواند ناشی شود بی‌آنکه عجیب باشد. بسیاری کارها شدنی هستند، تنها اگر بخواهی. این واقعیت است و چه خیالی است. 

و چه چیزی در این میانه می‌تواند از من ثابت و پایدار باشد تا بتوان آن را شناخت؟ زمانی که خسته‌ام، کم حوصله می‌شوم. خوشحالم زمانی که اوضاع به کامم پیش می‌رود. خشمگین خواهم شد به دلایلی...

چه چیز این‌ها ثابت است؟ شاید بتوان گمان برد که می‌توان از این‌ها برداشت کرد که من آدمی هستم تابع شرایط محیط و خلق و خویی تابع شرایط دارم. و این یک چیز ثابت است در «من». بنابراین یک شناخت است. اما موضوع این‌جاست که در بسیاری از موارد، من سعی بر تخفیف و یا تشدید کمّی کیفیتی اخلاقی پیش آمده در خودم دارم. خشمم را کنترل کنم، و یا شاداب‌تر و خوشحال‌تر شوم و یا در عین بی‌حالی سعی کنم که چیزی به مادرم نگویم تا به قول معروف تو ذوق‌اش بزنم. پس دارم کاری ضد آن چیز ثابتم می‌کنم. اگر من خوی و اخلاقی‌ای ثابت داشتم بر این مبنا که تابع شرایط محیطی می‌بودم، پس نمی‌توانستم بر این خوی به طور پیوسته غلبه کنم.


+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 11 بعد از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |


بانوان آن هنگامه که تن‌پوشی مشکی بر خود می‌پوشانند، می‌سایند بر سقف آسمان، قد می‌کشند تا هم‌شانه با جاودانگی شوند، تا هم‌ارز هر مفهوم انسانی شوند، تا پیوستگی گم شده‌ی تاریخ مرده‌گون و بی‌روح انسان شوند.

لبخند بانوان پیوسته است با زمان، لبخند آنان زمان را بر خود سوار می‌کند. تا ابدالدهر ِ زندگی بر خاطر آدمی‌زادگان می‌ماند.

دست‌های بانوان کشیده است و هر انگشت‌شان باریکه راهی از سیم‌گون ماهتاب، تابیده از ژرفنای سیاه شب، نرم و آهسته، آهسته، چون آهی بر کشیده از دیدن یک زیبای ِ دلنواز در میان هستی به پیش خواسته‌اند.

چشمان‌شان، تو انگاری که چشمان‌شان را صورتگری نقش زده که گرمای ایمان‌اش به آفریدن را و ظرافت اندوخته کرده در جان‌اش که با دل افگاری و درماندگی ِ دست و پنجه نرم‌ کردگی با زمان و گذر ایام، هر تارش را، پود به پودش را ریسته و قالی کرده و حال گنجینه‌اش شده، به آن چشمان نگارینه بخشیده و بر سرش جان داده و همه‌ ‌چیزش شده آن چشم‌های پاک و آن نگاه‌های نرم و توفنده.

تو! ای تویی که موهای پرکلاغی‌ات واریخته‌اند بر شانه‌های لختِ سپیدت؛ گیسوانت وجود گرم ِ تو را طی کرده‌اند و موج خورده و گذر ایام گذرانیده، حال تنها توانسته‌اند خود را به تو، بر شانه‌های تو بسایند. امتدادشان رو به عقب هنوز درآمیخته است با تو، اما آنان را رو به عقب بازگشتی دیگر نیست.

و تو... معنا دهنده به پوچی خلقت... همیشه لبخند و مهر تو را من چشم در راهم.

من از یادت نمی‌کاهم.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 0 قبل از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |


چهارزانو نشسته بودی، تکیه زده به دیوار. به قاب عکسی نگاه می‌کردی که بر در کوبیده شده بود. چند سال شده؟ به گمانم ده سال شده باشد. ریش‌های مشکی پسر جوان ِ درون قاب، سفید شده. زیر چشمانش و بر پیشانی‌اش چین افتاده؛ پیر شده. اما تو هنوز هم جوانی. بی‌ چین و چروکی. بی تار ِ سپیدی. بی دستان لرزانی. در باز می‌شود و همسرت به درون خانه می‌آید. هن‌هن کنان عصایش را به دیوار ِ چوبی تکیه می‌دهد و کفش و کت‌اش را در می‌آورد. بر صندلی پلاستیکی ِ تیره و چرکین ِ نزدیک در می‌افتد و چشمان‌اش را می‌بندد و جان می‌دهد. می‌میرد و تو هنوز چهارزانو، تکیه داده به دیوار، خیره به قاب...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 9 بعد از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |

دیروز تولد صد سالگی ماکس فریش بود:


"انسان هر چیزی را می‌تواند بازگو کند، مگر زندگی واقعی خودش؛ همین امر غیرممکن است که محکوم‌مان می‌کند. آن چیزی باشیم که همراهان‌مان می‌بینند و باز می‌تابانند. آن‌هایی که وانمود می‌کنند مرا می‌شناسند، کسانی که خود را دوست من می‌دانند و نمی‌گذارند تغییر کنم، هر معجزه‌ای را (که نمی‌توانم بازگو کنم، آن رویداد بیان‌ناشدنی را که نمی‌توانم اثبات کنم) نابود می‌کنند، فقط برای آن‌که بگویند: «من تو را می‌شناسم.»" [1]


"یولیکا پیش‌تر گمان می‌کرد فقط احمق‌ها دلتنگ می‌شوند و نه او. ولی دلتنگی او ربطی به حماقت نداشت، بلکه برعکس، در آن لحظات، لحظاتی که آدم نمی‌داند با ساعت بعد، با طعم جهنمی ابدیت چه کند، و چشم‌اندازی جز اکنون پیش‌رو ندارد، چه‌بسیا آن دلتنگی بیان‌نشدنی ناب‌ترین دردی بود که یولیکا می‌توانست به جان بخرد." [2]

------------------------------------------

[1]- اشتیلر، ماکس فریش، برگردان از علی‌اصغر حداد، نشر ماهی، ص66.

[2]- همان، ص 143

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |


- برق آسودگی چونان پوشْ برفِ خوش‌تراش و سبک بر چشمانش نشست. آن دو تنها خواسته بودند. خواسته بودند که این فرصت با هم بودن را به با هم‌ بودن‌هایی پربهاتر اما نیامده‌ی دیگر نفروشند. خاطرشان به خاطر هم جمع بود. و زندگی‌شان با همه‌ چیزش شیرین. قانع بودند به این‌که به زوج‌های خوشحال‌تر لبخندی پاک هدیه دهند، نه حسرت.

 

- الان هم که سن و سالی به هم زده‌ای، شیطنت‌هایت دست‌کمی از دوران کودکی‌ات ندارد. این شیطنت‌هایت احمقانه‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین کارهایت هست. شیطانِ کوچکی که در این‌ هنگامه‌ها در چشمانت می‌رقصد، همان کودکی‌های توست. ادامه بده عزیزم. مرا نیشگون بگیر و سوسک در پیراهنم بیانداز... دوستت دارم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط آرمان محمدی یزدی |